تشکر از خدا

خدایا ، از اینکه خاله مهربون فیسقیل رو برامون حفظ کردی ، سپاسگزارم و دعا می کنم در کوتاهترین زمان ممکن، ماهرخ جون به روال قبلی زندگی برگرده . (مامان جون دعا کن)

نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد           باده خرم عید است که در ساغر شد

باز هم به دعاهای خیر تو محتاجیم مادر

سلام مامان جون

خوبي؟از اون بالاها چه خبر؟ شما هم داريد آماده‌ي جشن عيد فطر مي‌شيد؟مامان ، اين دفعه كه ديگه دلگير نبودي كه نتونستي روزه بگيري؟

مامان جون، اين چند روز خيلي اتفاقا افتاده. كه گذروندنشون نياز به دعاي تو داره. حتماً خبر داري. اولاً كه بابا بازم گوش به حرف ما نمي‌ده و مواظب خودش نيست. دكتر گفته اكسيژن خونش كمه و بايد شبا از اكسيژن استفاده كنه. اما مامان بازم مثل قديما گوش به حرف نمي‌ده. لطفاً يه چيزي بهش بگو ديگه. از طرفي آقاي محمدي هم با اون معده‌ي مريضش اصرار به روزه گرفتن داشته و باز اين پافشاريش، كار دستش داده. دعا كن خوب بشه. انگار امروز همش بايد خبر بد داشته باشم. ماهرخ عزيز و آقاي دكتر يه تصادف بد رو پشت سر گذاشتند. زنده موندنشون واقعاً يه معجزه ست. مطمئنم خوبي اونا و پاكي قلبشون تو بروز اين معجزه بي تأثير نبوده. مامان جون يادت كه هست توي ماجراي بيماري شما اين دو بزرگوار چقدر زحمت كشيدند؟ پس از دعاي خير دريغ نكن و حتماً براي خوب شدن هر چه زودتر ماهرخ جون و رفع نگراني آقاي دكتر، دلاراي عزيز و كل خانواده‌ي عزيزشون از خدا كمك بخواه.

خوب حالا كه اين خبراي بدو شنيدي بذار در آخر يه خبر خوبم بدم. عيد فطر قراره در تقدير آقا مهندس يه همسر خوب نوشته بشه. براي اونا و براي خوشبختيشون هم دعا كن.

 مامان جون تو تعطيلات نمي‌تونم برات بنويسم. پس پيشاپيش عيدت هم مبارك. يه دنيا دوستت دارم. برامون دعا كن

يه دنيا دلم تنگه

تا با هميم، هرگز نخواهيم شكست

درد دارد...

درد دارد، وقتي همه چيز را مي‌داني،

و فكر مي‌كنند نمي‌داني.

درد دارد وقتي از انتهاي ماجرا خبر داري،

اما مجبوري خودت را به آن راه بزني.

درد دارد در خود گريستن.

درد دارد به فردي نگاه كني و در دل بينديشي كه فردا نداريش.

درد دارد كه ناتوان و اسير با جرياني كه از آن خوشت نمي‌آيد، ناگزير در سفري.

درد دارد هيبت مردي را ديدن كه شانه‌اش زير بار جدايي خم شده است.

درد دارد كه تو در مقابل همه‌ي اين دردها ناتواني و هيچ كاري نمي‌تواني بكني.

آري درد دارد ...

اما سمانه جان؛ بدان در تحمل اين درد تنها نيستي.

 خدا را شكر مي‌كنم كه هنوز قلبمان براي همديگر مي‌تپد.

خدا را شكر مي‌كنم كه هنوز، غم هر كدام از ما، غم همه‌ي ماست.

خدا را شكر مي‌كنم كه چون هميشه، در كنار هميم.

خدا را شكر مي‌كنم كه هيچگاه حرمت بزرگترها را نشكسته‌ايم و هميشه در قلبمان جاي داشته‌اند.

پس آرام بگير. هر وقت خسته شدي، بارت را به شانه‌ام بنه.

ناراحت نباش، من هم وقتي خيلي احساس ناتواني كردم، آن را به ديگري خواهم سپرد.

اين راه ادامه دارد.

اين بار را بايد بكشيم.

اما به اين فكر كن كه تا زماني كه با هميم

هرگز نخواهيم شكست.

"نمی دانم

این تاوان ردپای سکوت توست بر چینش یک دست رویا

یا آرامش سنگین پس از حادثه ای جان خراش

که من این سان

تو را فراموش کرده ام

تنها می دانم

مدتی است آهسته به خواب هایم سرک می کشی

آن قدر آرام

که دیگر به یاد نمی آورم صدای چرخش در را بر روی پاشنه خواب های دل تنگی

...

تا بود، سهم من از خواب های با تو

و لمس دستانی که دیگر در خواب هم نمی شود حس کرد

سکوت بود و سکوت

و گریه و شوق و رویا

...

و گریه و حسرت و بیداری

خوب یادم هست

از آن عزیمت نا به هنگام ات

از دریچه بی قرار چشمانم

دانستم

دیگر تو را به خواب خواهم دید

و روزی نه چندان دور

چراغ خانه ات را خاموش خواهم دید

و خوب تر دانستم

مردی که از تمام هیبت مردانه اش

حالا فقط

تنهایی را به دوش می کشد و دل تنگی

یک شب از این همه شب هایی که تو دیگر نیستی

آخرین چراغ را خاموش خواهد کرد..."

                                            سمانه

شاید این شعری که سرودم تلخ باشه و بهم بگید زبونتو گاز بگیر... اما این کابوس، از وقتی مامانی رفت داره من رو داغون می کنه... :((((

که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کرد

اگر تو تکرار شوی ...

دعــــــــــــــا برای هدیه ای که تــــــــــــــــــــــــــــــــوی راهه

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اول به دایی و زن دایی یه فرزند خوب و صالح بده

دوم یه فرزند سالم و خوشگل بده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای یک پرواز

فرود یک فرشته

آغاز یک معراج

و شروع یک زندگی.....


دایی جونم و مهدخت عزیزم

با تمام وجودم خوشحالم و بهتون تبریک می گم....

مامان جونم چشمت روشن

مامان جونم سلام

چشمت روشن عزيزم

مي‌دونم امروز خيلي خوشحالي. آخه مهدخت جون خبر خيلي خوبي بهت و بهمون داده. خبري كه مدت‌هاي زيادي منتظرش بوديم. مامان امروز هم چشماي من باروني شد، ولي نه از غصه. بلكه از خوشحالي.

نازنينم درسته كه تو پيشمون نيستي، اما مطمئنم الان يه جايي در همين نزديكيا، تو هم داري يه جوري خوشحاليتو بروز مي‌دي و با شادي خبر نوه دار شدنتو به هم پروازهات خبر مي‌دي. بازم چشمت روشن ...

 

آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد          

مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد

چاک شدست آسمان، غلغله‌ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد، سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود، سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس، شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می‌رسد

 

 

مامانی جونم یه عالمه خوشحالمو بهت تبریک می گم، می دونم حسابی خوشحالی و مواظب کوچولوی جدیدمون هستی

آخ جون! بالاخره حسرت كاربرد كلمه‌ي عمه رو دلم نموند

فیسقیل

مامانی جونم سلام

 یادته هر وقت من وعلی رو می دیدی میگفتی :"خبریه؟" من هم می گفتم نه مامان خبری نیست بعدش بهم می گفتی "آی پدر سوخته ها باید اول به من بگیدا تا من به بقیه بگم" من هم بهت قول دادم که اول از همه به شما بگم .بعد از رفتنت همیشه یه جای آه وافسوس برام بود که اگر هم خبری بشه دیگه چه جوری می تونم سر قولم باشم ولی بعد از راه اندازی وبلاگت گفتم این همون جاییه که همه با سرزدن به مامانی وذکر دلتنگیهاشون از حال یکدیگر با خبر میشن ومامانی بهشون یه سری خبرهارو میده مثل جشن تولد بچه ها که همیشه بهمون یاد آوری می کردی .

حالا می خوام بهت بگم که ....... من وعلی یه جوجه کوچولو تو راه داریم.

مامانی به یاد تو اسمش رو فیسقیل گذاشتیم.

 میدونم که دوسش داری پس برامون دعا کن.

اینم متن شعری که علی اونو وصف حال خودش میدونه

دلم خونِ
پُرم از درد دلتنگی، واسم راهی نمی‌مونه
تو که خوب و خوشی بی من، بدون تو دلم خونِ

دلم خونِ، دلم خونِ، وجودم بی تو داغونه
دلم خونِ
نمی‌دونه نمی‌دونه، کسی حالمو جز خدا نمی‌دونه
دلم خونِ

دلت قرصه که من هستم، که دنیامو به تو بستم
که هر وقت مشکلی باشه، برای تو دمِ دستم
ولی من چی؟ کیو دارم؟ که مثل خود من باشه
که هر وقت عشق رو کم دارم، مثل معجزه پیدا شه

دلم خونِ، دلم خونِ، وجودم بی تو داغونه
دلم خونِ
نمی‌دونه، نمی‌دونه، کسی حالمو جز خدا نمی‌دونه
دلم خونِ

تو که نیستی پریشونم، دلم خونِ
هراسونم و حیرونم و دیوونه

دلم خونِ، دلم خونِ، وجودم بی تو داغونه
دلم خونِ
نمی‌دونه نمی‌دونه کسی حالمو جز خدا نمی‌دونه
دلم خونِ

 

حال من خوب است

نگـــــــران نباش مادر،

حال من خوب اســت. ديگر بزرگ شده‌ام.

دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در كوچه پس كوچه‌هاي دلــــتنگی‌هایم گم شوم.

ديگر ياد گرفته‌ام، که این فـــاصــله‌ی کوتـــاه و پر از زهر بین لبخند و اشک نامش «زندگیست».
يادگرفته‌ام كه سعي كنم به نبودنهايت عادت كنم و ديگر بهانه‌ات را نگيرم.

يادگرفته‌ام چطور بغضي كه خفه‌ام مي‌كند را فرو بخورم.

يادگرفته‌ام چطور اشگ‌هايم را كنترل كنم و نگذارم بر گونه ام بلغزند.

تنها اينها را ياد نگرفته‌ام، ميداني مادر، اين روزها همچنين ياد گرفته‌ام بهتـر از قبل دروغ بگويم.
» حــــال مـــن خـــــــوب اســت » … خــــــوبِ خــــوب…

حرفامو با موزیک متنی که انتخاب کردم می زنم

دلم خونه

تا آخر عمر بدهکار مهربونیاتم مادر

من و درد و یادت ...

تلخ است باور نبودن آنها که می توانستند باشند و رفتند

چه قدر سخته شنیدن صدای بابایی پشت تلفن وقتی پر از دلتنگیه و زیاد حوصله حرف زدن نداره!

چه قدر سخته دیدن مادر بزرگ خونه رو به رویی که صبح ها می یاد توی تراس و فقط یه دنیا حسرت واسه من می زاره...!

چه قدر سخته دلتنگی برای کسی که می دونی دیگه هیچ وقت بر نمی گرده و تو فقط باید بار سنگین دلتنگی رو روی شونه هات تحمل کنی..

چه قدر سخته گذروندن  روزایی که بدون تو می گذره و یه عالمه حسرت و ای کاش به دنبالش داره

چه قدر سخته فرو دادن بغضی که بعضی وقتا احساس می کنی داره خفت می کنه و کاری از دستت بر نمی یاد!

چه قدر سخته کسی رو از دست بدی که همیشه و همیشه ترس از دست دادنش تنتو می لرزوند...

چه قدر سخته گفتن تمام این حرفا وقتی می دونی صدات به گوش اون کسی که دوست داری نمی رسه....!!!

مامانی این همه سختی و دلتنگی رو خیلی زود سهم ما کردی ،ازت می خوام مواظب بابایی باشی ،بدجوری دلتنگه

دلم خیلی برات تنگه مامانی ....دستامو باز می کنم و به جای تو تمام دلتنگی هامو بغل می کنم.........


واي از هجوم خاطرات تو

مامان پروانه سلام

حالت خوبه؟ از اون بالاها چه خبر؟از اينكه از همه‌ي دردها آرامش پيدا كردي، راحت شدي؟آيا از ما هم خبر مي‌گيري؟يا به ما هم سري مي‌زني؟ مي‌دوني اينجا چه خبره؟

مامان، امروز بازم اول صبحي چشمامو باروني كردي. صبح داشتم با مترو ميومدم اداره.توي واگن يه مامان بزرگ و نوه‌اش رو ديدم. يه نوه‌ي خيلي خوشگل كه لبخند از لبهاش كم نمي‌شد. من غرق تماشاي اين مامان بزرگ و نوه شده بودم و شادي موجود در چشم‌هاي نوه جذبم كرده بود. با تكان‌هاي واگن، نوه سعي در محافظت از مامان بزرگش داشت و زماني كه قطار با آرامي حركت مي‌كرد، اون هم سرش رو روي شونه‌ي مامان بزرگش ميذاشت و اونو نوازش مي‌كرد.

ديدن اين صحنه، خيلي دگرگونم كرد.ياد روزهايي افتادم كه چطور نوه‌هاي خانواده دورت جمع مي‌شدند و با حضور تو يه عالمه شور و شادي شكل مي‌گرفت. چطور خودشونو مثل بچه گربه‌ها لوس مي‌كردند و به تو مي‌چسبيدند. تو رو بو مي‌كردند، لمس مي‌كردند و مي‌بوسيدند. واقعاً كه به قول ساجده «چه زود سهم روزهاي خوب يادش به خير مي‌شود.»

با ديدن اين روابط صميمي ، بي اختيار اشگ از چشمانم روانه شد و نتونستم خودمو كنترل كنم. افراد حاضر در واگن با بهت و نگاه‌هاي پر از پرسش به من نگاه مي‌كردند و واگن اونقدر شلوغ بود كه نمي‌شد تكون خورد و از اونها پنهون شد. تو ذهنم فكر مي‌كردم الان هر كدوم از اين افراد دارند در مورد من چي فكر مي‌كنند؟ شايد يكي فكر مي‌كنه با همسرم دعوام شده، يكي فكر مي‌كنه بچه‌‌ام مريض است و هزاران فكر ديگه. اما آيا يكي فكر مي‌كنه من دلم يه دنيا براي مامانم تنگ شده؟ آيا اونها درك مي‌كنند در آرزوي دوباره ديدن لحظات شاد نوه‌ها و نتيجه‌هاي تو در اطرافت هستم؟ مامان مي‌دوني حتي بهار هم وقتي به خونه‌ي شما مي‌ره، جاي خالي تو رو درك مي‌كنه و بهانه‌ي تو رو مي‌گيره؟ مي‌دوني بعضي وقتا به آسمون نگاه مي‌كنه و به نسترن مي‌گه بريم پيش ماماني؟

مامان جون زمان با سرعت باور نكردني مي‌گذره، اما قدرت اونو نداره كه خاطرات تو رو از ذهن و قلب ما پاك كنه. هميشه به فكرتيم و يه دنيا دوستت داريم.

باورم نمي‌شود

شعري از بازديد كننده‌ي خوب وب، به نام امين. ممنون دوست من.

باز هم بر من بتاب، اي آفتاب عشق

سلام مامان خوبم؛

مي‌دونم كه ممكنه از دستم دلگير شده باشي كه اين روزا بهت سر نزدم، اما خودت مي‌دوني كه جايي بودم كه به اينترنت دسترسي نداشتم. بازم خودت مي‌دوني كه هر جا كه هستم، هميشه در كنار مني و هيچ گاه فراموش نمي‌شوي.

مي‌دونم كه تمام واژه‌هاي ننوشته‌ي نگاهم رو مي‌خوني. مي‌دونم كه حتي هنوز هم نگاه پر از احساست رو از پشت پلك‌هاي هميشه بسته‌ات، از فاصله‌اي با يك دنيا، مي‌تونم حس كنم.

مامان، حالا كه يه مدت از نوشته‌هام مي‌گذره، مثل اينكه نوشتن برام سخت شده. ديگه واژه‌ها مثل گذشته پشت سر هم رديف نمي‌شند. ذهنم مشوش شده است. فقط يه جمله مي‌تونم بگم و اون اينه كه بازم دلم برات تنگ شده. باور كن اصلاً تقصير خودم نيست. نمي‌دوني چقدر دلتنگ اون نگاه‌هاي قشنگت شدم. به قول مهدخت جون، فرارسيدن ماه رمضان يه عالمه خاطره‌هاي قشنگ  با تو بودن رو تداعي مي‌كنه. ياد اون روزهاي دور كه با هم سحري بلند مي‌شديم و توي آشپزخونه سحري مي‌خورديم. راهنمائي‌هايي كه تو اين ماه به ما مي‌كردي و كوششي كه براي هدايت ما به راه درست داشتي .آره مامان، اينا هيچ وقت فراموش نمي‌شوند. همچنين دغدغه‌هاي سال‌هاي آخر كه نمي‌تونستي روزه بگيري. ظرف داروي پشت پنجره، اشاره‌هاي غمگينانه‌ي تو به اونها و اينكه عاملي شدند كه تو نتوني ديگه روزه بگيري و غصه‌ها و حسرت‌هات.آره مامان، همه رو يادمه.

مامان مثل اينكه قلمم به حركت در اومده. حالا كه شروع به نوشتن كردم، نمي‌دونم كلمات از كجا مي‌آيند و روي كاغذ سرازير مي‌شوند. انگار همه‌ي حرفاي دلم توي اين چند وقت تلنبار شده و مي‌خواد خودشو از قفس سينه‌ام آزاد كنه.

مامان خوبم، هر چند كه بي هنگام رفتي، اما عطر خوش تو در لحظه لحظه‌ي زندگيمون جاريه. تو پاكترين واژه‌ي دنياي مني. نگاه مهربانت هنوز هم گرمابخش قلب منه. پس باز هم بر من بتاب، اي آفتاب عشق.