مامانی عزیزم سلام
چشمت روشن، قدم نورسیده مبارک
اولین نوه پسری هم به دنیا اومد... نوه ای که خیلی چشم انتظارش بودی... نوه ای که همیشه می پرسیدی " یعنی من می بینمش؟؟؟"... دیدیش مامانی ...
نوه ات در آخرین پنجشنبه زمستون به دنیا اومد تا دوباره دل های ما رو بهاری کنه... دوباره ما رو یاد مامانی بندازه... یاد آرزوهای مامانی...
این سال های آخر دو تا آرزوی بزرگ داشتی: رفتن به مکه و دیدن بچه علی. حاجت روا شدی حاج خانم...
مهدخت ازت پرسیده بود "می اومدی تهران؟؟!!!"... مامانی من مطمئنم می اومدی. برای همه نوه ها اومده بودی... برای هومان هم می اومدی، شاید با چند روز تأخیر، ولی می اومدی...
تو رو می بینم که اومدی، نشستی روی مبل خونه دایی علی؛ پاهات آویزونه، پتوی به دور اون ها پیچیدی. من می شینم روی زمین، دستم رو حلقه می کنم دور دلت. دور دل بزرگت که همه ما رو توش جا داده بودی. همون دلی که کلی باهاش بازی می کردیم. همون دل مهربونت. سر به سرت می گذارم. بهت می گم " خب مامانی خانم، اینم از نوه پسری ات. مبارکا باشه. بالاخره دردونه ی دردونه از راه رسید. این نورسیده بازار همه رو کساد می کنه"... و تو می خندی- با همان نجابت همیشگی- و می گی: "هر گل یه بویی داره!"... و من می گم "بعضی گل ها بوش از بقیه بهتره، مثل گل رز زردت که بوی زعفران می داد!"... و تو می خندی... از همون خنده ها که پشت چشم هم نازک می کنی. همون خنده های نخودی که دلت بالا پائین می ره و موج می افته بهش... دل آدم هم غنج می ره واسه خنده هات. هم حرفم رو تأئید کردی هم نکردی... همیشه همینطور بودی. علی رو و همه چیزهای مرتبط به علی رو خیلی دوست داشتی... اما آنقدر مهربان بودی که محبت زیادت به علی، حسادت بقیه رو تحریک نکنه... همه تو دلت جا داشتند، دلت بزرگ بود، دریا بود، وقتی می خندیدی موج بر می داشت...
تو رو می بینم که نوه ات رو با آن مهارت های مادرانه روی دو دست گرفتی و با دهنت براش صدا در می آری، از همون صداهایی که فقط خودت بلد بودی و قربون صدقه ش می ری...
تو رو می بینم که از نوه ات تعریف می کنی... از شباهتش به علی می گی... انگشت سبابه ات رو روی چونه و دور و بر دهنش تکون می دی و می خندی... و می خندی... و تعریف نمی کنی که چقدر سخت بود پشت سر هم دختر زائیدن و حرف شنیدن... چقدر سخت بود همسایه ای پسرزا داشتن و تحقیر شدن و منتظر شدن... هیچ وقت تعریف نکردی که چقدر سختی کشیدی... چقدر نجیب بودی... مهربان سر به زیرِ من...
گریه می کنم... شاید بعد از سکته ات این اولین باره که اینجوری گریه می کنم. دلم بدجوری هوات رو کرده... محمدرضا آرومم می کنه. می گه: "تا حالا هومان پیش مامانی بوده. مامانی اونو بوسیده م داده دسته فرشته ها تا بیارنش پیش ما"... آروم می گیرم. راست می گه... تو غایب نیستی... تو حاضری... حاضرتر از همیشه... در دل های همه ما... می آیی و نمی ری...
مامانی متشکرم... به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی متشکرم... خیلی وقته می خوام برات بنویسم که متشکرم. متشکرم که تکثیر شدی، متشکرم که از خودت کاستی و به ما افزودی... به خاطر داشتن دایی، خاله، دخترخاله و پسرخاله و ... به خاطر صمیمیتی که بین ماست... به خاطر گرمی زیادت که ما رو دور هم جمع می کرد و می کنه... به خاطر تمام زحماتی که به تو دادیم... متشکرم...
نوروز تو راهه... هر روزت نوروز باد... اما نوروز بی تو برای ما نوروز نیست، تکرار همون روزهای بی تو بودنه...
یاد سفره های هفت سینت بخیر... یاد سبزه هایی که می انداختی... چقدر دلم می خواد دوباره بچه می شدم و به سالهای گذشته بر می گشتم و سال را با تو شروع می کردم...
.... یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
سال نو مبارک