سلام مامان خوبم؛

مي‌دونم كه ممكنه از دستم دلگير شده باشي كه اين روزا بهت سر نزدم، اما خودت مي‌دوني كه جايي بودم كه به اينترنت دسترسي نداشتم. بازم خودت مي‌دوني كه هر جا كه هستم، هميشه در كنار مني و هيچ گاه فراموش نمي‌شوي.

مي‌دونم كه تمام واژه‌هاي ننوشته‌ي نگاهم رو مي‌خوني. مي‌دونم كه حتي هنوز هم نگاه پر از احساست رو از پشت پلك‌هاي هميشه بسته‌ات، از فاصله‌اي با يك دنيا، مي‌تونم حس كنم.

مامان، حالا كه يه مدت از نوشته‌هام مي‌گذره، مثل اينكه نوشتن برام سخت شده. ديگه واژه‌ها مثل گذشته پشت سر هم رديف نمي‌شند. ذهنم مشوش شده است. فقط يه جمله مي‌تونم بگم و اون اينه كه بازم دلم برات تنگ شده. باور كن اصلاً تقصير خودم نيست. نمي‌دوني چقدر دلتنگ اون نگاه‌هاي قشنگت شدم. به قول مهدخت جون، فرارسيدن ماه رمضان يه عالمه خاطره‌هاي قشنگ  با تو بودن رو تداعي مي‌كنه. ياد اون روزهاي دور كه با هم سحري بلند مي‌شديم و توي آشپزخونه سحري مي‌خورديم. راهنمائي‌هايي كه تو اين ماه به ما مي‌كردي و كوششي كه براي هدايت ما به راه درست داشتي .آره مامان، اينا هيچ وقت فراموش نمي‌شوند. همچنين دغدغه‌هاي سال‌هاي آخر كه نمي‌تونستي روزه بگيري. ظرف داروي پشت پنجره، اشاره‌هاي غمگينانه‌ي تو به اونها و اينكه عاملي شدند كه تو نتوني ديگه روزه بگيري و غصه‌ها و حسرت‌هات.آره مامان، همه رو يادمه.

مامان مثل اينكه قلمم به حركت در اومده. حالا كه شروع به نوشتن كردم، نمي‌دونم كلمات از كجا مي‌آيند و روي كاغذ سرازير مي‌شوند. انگار همه‌ي حرفاي دلم توي اين چند وقت تلنبار شده و مي‌خواد خودشو از قفس سينه‌ام آزاد كنه.

مامان خوبم، هر چند كه بي هنگام رفتي، اما عطر خوش تو در لحظه لحظه‌ي زندگيمون جاريه. تو پاكترين واژه‌ي دنياي مني. نگاه مهربانت هنوز هم گرمابخش قلب منه. پس باز هم بر من بتاب، اي آفتاب عشق.