اولین عاشورا بدون مامانی

سلام مامانی جونم

درست پارسال همین ایام بود که من هر روز به بابام می گفتم :بابا تو هیئت وقتی مظلوم حسین را می گی اول یاد مامانی باش و برای شفای او دعا کن . هرروز هم بابام می گفت :دختر خیلی از آقا امام حسین شفای حاج خانوم رو خواستم....

چه ساده دل بودیم ما،شما شفا گرفتی و راحت از تمامی دردها شدی ،ولی با شفایت بیمارمان کردی. خانوم خانوما حالا اونجا چه خبر بود که اینقدر براش عجله داشتی؟راستی امسال بر عکس سالهای گذشته هر شب شورو حال هیئت ها و دسته های سینه زنی را از گوشه حیاط امامزاده  نظاره گر هستی،یادته می گفتی آخرین باری که پای هیئت ودسته رفتی زمانی بوده که علی کوچولو بوده و برای دیدن اون به خیابون می رفتید و علی هم بعد از دیدن شما بی خیال بقیه مراسم می شده و میومده پیش شما ....می دونم امسال که شما از گوشه حیاط نگاه می کنی و علی هم بعد از سالها میاد و کنار شما در گوشه حیاط بالای سر مامان انگوریش مردم را نگاه می کنه ....تاریخ دوباره تکرار می شه ولی به یه شکل دیگه...

این روزها نزدیکه به آمدن ما به خمین مثل هر سال ...ولی ظاهرش مثل هرساله ...ولی ولی ولی ....

خیلی دلمون برات تنگ شده و این دلتنگی تا قیامت با ماست ،مامانی التماس دعا داریم یه دنیا.

دوستتدارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا...

پروانه ای آسمانی

هنوز هم ...

نمي‌دانم چه زماني بود. زيرا زمان و روزهايش، ديگر برايم بي مفهوم شده‌اند. اما فكر كنم روزهايي در آذر سال گذشته بود. روزهايي كه حتا يادآوريشان دشوار است و فراموش كردنشان دشوارتر.

مي‌داني چه شد كه ياد آن روزها افتادم؟ داشتم دفترچه يادداشتم را نگاه مي‌كردم كه اين كلمات به چشمم خورد: كنترل آب كپسول اكسيژن، كنترل عقربه‌ي اكسيژن، كنترل پريز تشك مواج، كنترل شلنگ و پف تشك مواج، كنترل سرم، كنترل لوله‌ي غذا، كنترل سوند و اتصال آن به رديف پايين ميله‌هاي تخت.

چه كارآموزي سختي بود مادر و من چه ناباورانه محو شدن شمع وجودت را نظاره ‌گر بودم! هنوز هم توصيه‌هاي گلشن در گوشم زنگ مي‌زند كه سفارش مي‌كرد لحظه‌اي از كنترلت غافل نشوم و من چه وحشتزده تا صبح بر بالينت علائم حياتيت را چك مي‌كردم و از اينكه مبادا دمي نفست در نيايد، نفس در گلويم حبس مي‌شد. دستهاي جستجوگرت هنوز در ذهنم به حركت در مي‌آيد، دستهايي كه دستهايم را جستجو مي‌كرد و وه كه چه آرامشي داشت در دست گرفتن آن دستها!

مادر يادت هست؟ قول مي‌دادي كه بماني. قول مي‌دادي كه در جشن عروسي نوه‌هايت باشي. قول مي‌دادي كه باز هم برايمان غذاهاي به ياد ماندنيت را درست كني و صدها قول ديگر. و چه پيمان شكن بودي مادر.

كم كم داريم به سالگرد از دست دادنت نزديك مي‌شويم و دل ما همچنان در حسرت در آغوش كشيدنت بي تاب است. هنوز هم نوه‌ها و نتيجه‌ها بي‌قرار عدم حضورت هستند. هنوز هم خانه بي تو، بوي بي مادري مي‌دهد. هنوز هم بهانه‌هاي روح الله تمام نشده است. هنوز هم ...   

جایی امن

عیدت مبارک

  • سلام مسافر دور از نظر...
  • چمدان بسته ام تا بیاییم خمین. عید است و عقد و عروسی...
  • به چمدان تو فکر می کنم همان چمدانی که علی و مهدخت برای مکه رفتنت خریدند. همان چمدانی که به اصرار من نبردی مکه تا مبادا خراب شود...
  • به چمدان تو فکر می کنم همان چمدانی که پارسال خاله ها برایت بستند تا بیایی عروسی نوه هایت...همان چمدانی که دیرتر از خودت آمد ...و زودتر از خودت برگشت...همان چمدانی که اصلا باز نشد...
  • به چمدان تو فکر می کنم همان چمدانی که باز نشد ...که ای کاش وقتی کنج اتاق بود بازش کرده بودم و بوی تازه ی تو را از میان تار و پود لباسهایت به تار و پود خاطرم می سپردم...تا حسرت بویت تا همیشه همراهم نباشد ...که باورم نبود که می روی ...تاابد ....برای همیشه...
  • به چمدان تو فکر می کنم همان چمدانی که همسفرت نشد...که همسفرش نشدی...
  • چمدانت را بسته بودی ...مسافر بودی ...داشتی می آمدی ...و ما چه سر خوش بودیم که می آیی...
  • چمدانت را بسته بودی ...مسافر بودی... اما داشتی می رفتی...و ما چه غافل بودیم...
  • عزیز سفر کرده ی من...به سلامت
  • تو رفتی و ما بر رهیم...
  • عیدت مبارک
  • خداحافرظ

سومین جشن بدون مامانی

سلام مامانی جونم

این روزا از اون روزاست که دوست داشتی از اون روزا که می گفتی :"اومدنتون خوبه ولی وقتی می خواهید برید....دوباره پروانه می مونه اینجا تک وتنها"...همیشه وقتی همه بچه ها میامدن خونتون اینقدر خوشحال بودی ولی از همون روزهای اول فکر آخرش بودی که تنها می شی و من هم مثل همیشه می گفتم مامانی شما که اینجا تنها نیستید مامان وبابای من اینجا تنها هستن و.....کلی حرفای دیگه...

مامانی جون بهت یه دنیا تبریک می گم چون جشن عقد آقا مرتضی گله و میدونم از اون بالا برای خوشبختی شون دعا می کنی چون شاهد دعاهات برای همه نوه ها و بچه ها بودم و اینکه براشون همیشه بهترین را آرزو داشتی....ولی جات توی جشن خیلی خیلی خالیه از همین الان حسش می کنم.... مامان دلم برای زود آماده شدن هات و این خوبه یا این خوبه هات لک زده.......

مامان جون برای همه مسافرهات دعا کن که سالم برن و برگردن

دوستتدارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا

و چقدر معتبر بودی ، مادر

هنوز

تولد وعیدی

سلام مامانی جونم

من هم مثل بقیه بچه ها تجربه تلخ تولد بدون مامانی رو داشتم و حس کردم که چه روزی می تونه باشه در اوج خوشحالی غمگین بودن...

روز ۳ آبان پیام تبریک تولد پارسال شما رو که رو گوشی ضبط شده بود را بیش از هزار بار گوش کردم تا مثل سالهای پیش اولین نفر باشی که تولدم رو تبریک می گه...دلم برای اینکه ازم بپرسی "نفرچندم هستی که به من تبریک می گه" تنگ شده ...

روز۴آبان هم چند بار پیامت رو گوش کردم ولی به خاطر علی کوتاه آمدم چون بعداز اینکه بهش پیشنهاد کردم که باهم گوش بدیم گفت :نه خودت بعدا گوش بده... دوباره از مواجه شدن با نبودنت می ترسه...

مامانی جون مطلب این شیرین عسلت اینقدر زیبا بود که نمی خواستم توی اون روزها روی مطلبش چیزی بنویسم ،خب دیگه خانم دکتر دیگه...

 مامانی راستی اون عیدی که فائزه گفته بود رو یه جورایی از خدا گرفتم واون این بود که روز تولدم که رفته بودم خونه خواهرم یه دفعه دیدم خواهرم بدون کمک عصا و واکر دست محمد رو گرفته و داره راه میاد اینقدر خوشحال شدم که هنوز هم از یادآوریش انرژی می گیرم و ذوق می کنم. مامانی جونم باز هم برامون دعا کن چون از همیشه به خدا نزدیکتری...

دوستتدارم بیشترازدیروزکمترازفردا

  • سلام
  • شاید الان باشد یا چند ساعت دیگر، خدا می داند کی اتفاق افتاد؛آن سکته ای که مثل زلزله خطوط مهربان چهره ات را و خطوط نگرانی دل ما را زیر و رو کرد.....
  • امروز،روز ترویه است. هشتم ذی الحجه. روزی که حجاج قصد حج می کنند. روزی که از مکه آب بر می گیرند و راهی منا و عرفات می شوند.  یکدست سفید پوش می شوند و مُحرم تا سیاهی لشکر تاتر عظیم روز رستاخیز باشند و مَحرم. چنین شبی بود که به سوی سپید پوشی خود رهسپار شدی....
  • امروز،روز ترویه است. هشتم ذی الحجه. روزی که حسین بن علی از خانه خدا به سمت خدا رفت. از مکه که آمدی، رفتنی بودی. چشمهایت می گفت و دلم می شنید که می روی....
  • آخرین بار که با هم حرف زدیم از دردهایت نالیدی، از این که دیگر طاقت نداری...که کاش تمام شوند این دردها...و من دردنکشیده گفتم لب به گله باز نکن که اجرت ضایع نشود ...که درد کفاره گناهان مومن است و....دیگر از تو شکایتی نشنیدم...که شکایتت را پیش اهلش بردی ...که فقط  خود خدا می دانست که چه دردی می کشی...
  • درد نبودنت درمان ندارد...درد که نیست داغ است...تا ابد می سوزد و ردش می ماند...تازه می فهمم داغدار یعنی چی؟حالا خودت بگو صبور مهربان من...چطوری می شه با درد زندگی کرد؟
  • هفته پیش مشهد بودم. جایت خالی بود...در تمام صحن ها...در تمام رواقها... در صف های نماز...رو به روی گنبد...کنار ضریح...کنار کبوتر ها... توی ایوون طلا...روی تمام ویلچر های حرم...که کاش بودی و من دوباره راننده ات می شدم .یادت میاد می گفتم خوب میشی و می ریم مشهد. حنان را روی پاهات می نشونی و من هلت می دم. نمیدونی چه حسرت به دل موندم....
  • حرم که بودم؛به آدما نگاه می کردم و از خدا می خواستم یکی را ببینم که شده کمی شبیهت باشد تا دلم آرام بگیرد. کمی شکل صورتش یا نشتنش یا راه رفتنش...نبود...هیچ کس شبیهت نبود که یکی بودی یکدانه من... 
  • عزیز دلم، هر روز به تو فکر می کنم. از یادم نمی روی.گرچه گاهی از یادم می رود که رفته ای و دلم می خواهد گوشی تلفن را بردارم و با هات حرف بزنم. همان حرفهای همیشگی تکراری...چقدر خوب بود تکرار می شد همان حرف های همیشگی همان حرف های تکراری.
  • حنان عکس هایت را می شناسد و نامت را. برایت بوس هم می فرستد. دلم می سوزد. برای حنان ...برای بهار ...برای پرینوش...برای  کودک علی و مهدخت ...برای همه بچه هایی که به دنیا می آیند و نمی توانند لذت داشتنت و بودنت را حس کنند...بوسه هایت را ازآنها دریغ نکن...از ما هم.
  • امروز تولد مازیار بود. آخرین نوه ای که اولین تولدش را بی تبریک تو شروع می کند. یک سال گذشت...بدون صدای مهربان تو ...
  • مامانی،عید قربان تولد مهدخت است. در این یک سال خیلی اذیت شده.یه عیدی خیلی خوب به خودش و کوچولوش بده...
  • دوستت دارم...
  • خداحافظ