اولین عاشورا بدون مامانی
درست پارسال همین ایام بود که من هر روز به بابام می گفتم :بابا تو هیئت وقتی مظلوم حسین را می گی اول یاد مامانی باش و برای شفای او دعا کن . هرروز هم بابام می گفت :دختر خیلی از آقا امام حسین شفای حاج خانوم رو خواستم....
چه ساده دل بودیم ما،شما شفا گرفتی و راحت از تمامی دردها شدی ،ولی با شفایت بیمارمان کردی. خانوم خانوما حالا اونجا چه خبر بود که اینقدر براش عجله داشتی؟راستی امسال بر عکس سالهای گذشته هر شب شورو حال هیئت ها و دسته های سینه زنی را از گوشه حیاط امامزاده نظاره گر هستی،یادته می گفتی آخرین باری که پای هیئت ودسته رفتی زمانی بوده که علی کوچولو بوده و برای دیدن اون به خیابون می رفتید و علی هم بعد از دیدن شما بی خیال بقیه مراسم می شده و میومده پیش شما ....می دونم امسال که شما از گوشه حیاط نگاه می کنی و علی هم بعد از سالها میاد و کنار شما در گوشه حیاط بالای سر مامان انگوریش مردم را نگاه می کنه ....تاریخ دوباره تکرار می شه ولی به یه شکل دیگه...
این روزها نزدیکه به آمدن ما به خمین مثل هر سال ...ولی ظاهرش مثل هرساله ...ولی ولی ولی ....
خیلی دلمون برات تنگ شده و این دلتنگی تا قیامت با ماست ،مامانی التماس دعا داریم یه دنیا.
دوستتدارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا...