"تاریک که باشد

و تو که نباشی

رخوت سالیان غربت

خواب های آبی ام را می رباید

تازگی ها شب که می شود

به شمارش ستاره ها می نشینم

و در خیالم به جستجوی تو می آیم

ملالی نیست

فقط تنها مانده ام، همین

در این میانه شلوغ و سردرگم

دل خوش رویای توام

که شبی در میان ستاره ها بشمارمت..."

شعر: امبر آقایی

ماه من

من که چیز زیادی نخواسته ام

تنها آسمان را خواسته ام

وگاهی تو را

که اگر ماه نباشد

روشنای شب هایم شوی...

بیچاره ما

پروانه به یک سوختن آزاد شد از شمع      

بیچاره دل ماست، که در سوز و گدازست

آنگونه که می گفتی پروانه صفت بودی ...

پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت 

 ای وای من که قصه‌ی دل ناتمام ماند

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
كه مردم به آن شادمانی بي سبب گويند
با اينهمه اگر عمری باقی بود
طوري از كنار زندگی می گذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
ونه اين دل ناماندگار بی درمان
تا يادم نرفته برايت بنويسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه باز نيامدن است
اما تو لااقل
حتي هر وهله
گاهی هر ازگاهی
ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بدون حرفی از ابهام
دوباره برايت می نويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور نكن .

وای از نبودنت

آسمان نگاه خسته‌ی من، خانه‌ی ابر های بارانزاست 

 نیستی و نبودنت، تنها غصه‌ی آفتابگردانهاست

 

چه جانانه گفته ای حافظ

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش       

 اين چراغي است کزين خانه به آن خانه برند

در غم فراق مادر

مادر

دوش بی روی تو  آتش به سرم بر می شد

و آبی از دیده می آمد که زمین تر می شد

آن نه می بود که دور از نظرت می خوردم

خون دل بود که از دیده به ساغر می شد

گاه چون عود بر آتش دل تنگم می سوخت

گاه چون مجمره ام دود به سر بر می شد

اینم شعری که حفظ بودی و میخوندی البته این اواخر با دور تند

پروانه صفت چشم به شمع دوخته بودم
آنگه که خبردار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که من آموخته بودم

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم

جای دگر نمی شود...

زندگی صحنه ی یکتا ی هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد