دلم
سلام مامان جون. باهام قهر كه نكردي؟ ميدونم چند روزه بهت سر نزدم. اما بايد بدوني كه تو اين مدت حالم زياد خوب نبوده.
مامان شنبهاي كه گذشت يه حادثهي هم ترسناك و هم خنده دار برام افتاد. روز شنبه از خونهي گلي داشتم ميرفتم اداره. ميدوني چي شد؟ ساعت حدوداً 7:30 بود. با آرامش از كنار اون زميني كنار پل شيخ بهائي كه مخابرات در آن در حال گودبرداري و احداث برجهاي مخابراتي است، عبور ميكردم. دور تا دور اين زمين، قبلاً با يك حصار توري بسته شده بود، اما با آغاز گودبرداري بيشتر حصار برداشته شده و فقط مقداري از آن در انتهاي زمين بر جا مانده است.
همين طور كه غرق افكار خودم بودم، ديدم دو سگ از انتهاي زمين به سمت من ميدوند. زياد به آنها توجهي نكردم. ميدوني كه منم مثل توحيوانات را دوست دارم و هميشه فكر ميكردم تا آزاري نبينند به فردي حمله نميكنند. به خاطر همين آرامشم را حفظ كردم و به مسيرم ادامه دادم. اما ديدم سگها همچنان پارس كنان دارند به من نزديك ميشوند. هيچ راه گريزي نبود. نميتوانستم بدوم، چون مطمئن بودم آنها سريعتر از من ميدوند و دويدن من تنها باعث حملهي آنها به من ميشود. لذا آرام به حركتم ادامه دادم. وقتي سگها به دو متري من رسيدند ناگهان يكي از آنها خيزي برداشت و چنان با پنجهي خود به سينهي من كوبيد كه بر زمين افتادم و تا خواستم به خودم بيايم دستم در دهان سگ قرار داشت. ماجرا آنقدر ناگهاني اتفاق افتاد كه قدرت هرگونه دفاع را از من سلب كرده بود و متأسفانه هيچ عابري هم در اطراف وجود نداشت كه به من كمك كند. تنها كاري كه كردم اين بود كه رو به سگ كردم و گفتم: هاپو من كه به تو كاري نداشتم، چرا منو گاز گرفتي؟ با گفتن اين حرف مثل اينكه سگها خجالت كشيدند. سرهايشان را پايين انداختند و از من دور شدند. من هم سريع بلند شدم لباسم را تكاندم و به مسيرم ادامه دادم. قدري كه رفتم به جايي رسيدم كه توري حصار آن باقي مانده بود. با عصبانيت رو به سگها كه هنوز در آن زمين بودند، كردم و گفتم: بيشعورها آخر من به شما چه كار داشتم كه مرا گاز گرفتيد؟ هنوز صحبت من تمام نشده بود كه بار ديگر سگها به سمت من حمله كردند و خدا ميداند كه اگر آن حصار بين من و آنها نبود چه ميكردند.
خلاصه آنكه با سرعت خود را به اتوبان همت رساندم و پس از مراجعه به كلينيك شهرداري، به انستيتو پاستور راهنمايي شدم و بعد از نوش جان كردن واكسن كزاز و ضد هاري راهي خانه شدم. تازه اين اول ماجراست يه كارت واكسن هم برام درست كردند كه مرتب بايد برم و واكسن ضد هاريم رو بزنم و جالبتر از همه اينكه موظف شدم حال سگه رو هم به خانمي كه در انستيتو پاستوره گزارش بدم كه زنده است يا مرده.
مامان ميبيني! زندگي در تهران هر روز جلوهي تازهاي از خودشو به شهرونداي تهروني نشون ميده و خدا ميدونه چند وقت ديگه، شاهد وقوع چه رخدادهايي در اين شهر باشيم.
از زمان وقوع اين اتفاق تا امروز كه دو روز از اين ماجرا ميگذرد، سوالهاي زيادي ذهنم را درگير كرده است. از جمله آنكه: چرا سگها به من حمله كردند؟ چرا در اين حمله و بعد از آنكه با لحني آرام به آنها صحبت كردم، به يك گاز بسنده كردند و رفتند؟ چرا بعد از آنكه من با لحني خشن آنها را مورد خطاب قرار دادم، دوباره به من حمله كردند؟ آيا سگها حرفهاي ما را ميفهمند؟ و دهها سوال ديگه.
البته خواهرا و خواهرزاده ها بعد از تلفنهايي كه ميزدند و پس از يك خندهي حسابي از اتفاقي كه براي من افتاده، نظراتشونو اعلام ميكردند. مثلا فائزه ميگفت سگها با هم شرط بندي كرده بودند كه آيا ميتونند منو تا سرحد مرگ بترسونند يا نه؟ داداش علي و بابا اعتقاد داشتند سگه ميخواسته با من بازي كنه! جل الخالق فقط همبازي سگ نداشتيم كه اينو هم پيدا كرديم! گلي هم معتقد بود اين بايد يه درس عبرت براي من باشه كه فقط نيمهي خالي ليوان زندگي رو نبينم و كمي براي سالم بودنم شاكر باشم.
خلاصه مامان از همهي اينا گذشته خيلي خدا بهم رحم كرد. كوچكترين اتفاقي كه ميتونست برام بيفته قطع شدن دو تا از انگشتام از ته بود كه دقيقاً رد دندوناي سگه روي اونها مونده بود. مامان ميدونم دعاهاي تو حتي از زماني كه فوت كردهاي با ماست. تمامي اين وقايع را كه از سر رد ميكنيم باز هم به تو نزديكتر ميشويم و معتقديم لطف خداوند و در كنار اون دعاي تو حافظ و نگهبان ماست. پس مامان دعاي خيرتو هيچ وقت از ما دريغ نكن. چرا كه هنوزم نيازمند دعاهاي توايم.
مهمان داری
با 2 استکان چای پر رنگ
و آغوشی که بوی عشق می دهد
مرا پذیرا باش
وعده ما
فردا
امامزاده
به وقت دلتنگی این دل کوچک
که بی قرار قراری است
که با مزار تو دارد..."
سمانه
حجم خالی تو را
حجم پر هیچ کس
پر نمی کند ...
دیگر هیچ چیز نمی شود
آن چیزی که باید بشود...
تو رفته ای
ومن پنهان شده ام پشت لبخندی که درد می کند...!
پرم از درد ودلتنگی واسم راهی نمیمونه تو که خوب وخوشی بی من بدون تو دلم خونه
مامانی جونم نسرین خانوم وعلی برات نوشتن که چی شده و چقدر خدا به خواهرم رحم کرده الان دو هفته است که تنها زبانم به شکر خدا باز می شه و بعدش مدد از او که دوباره به روزگار عادی برگرده....
مامان این روزا بیشتر از همیشه ازت کمک خواستم ودلتنگت شدم چون.... خیلی دلتنگم اینقدر دلتنگتم که دوست دارم هزار بار فقط برات بنویسم دلتنگی دلتنگی دلتنگم دلم گرفته خلاصه فقط از دلم برات بگم.
مامانی جونم علی تنهایی اومد خمین و بهش گفتم تا رسیدی امامزاده بهم زنگ بزن تا با مامانی حرف بزنم وقتی زنگ زد گفت :مهدخت الان پیش مامانم،گفتی وقتی رسیدم پیشش بهت زنگ بزنم .اینقدر صداش دلتنگی داشت و پر از حسرت بود که نمی دونم بهش چی گفتم ولی بعدش پیش خودم گفتم کاشکی واقعا مامانی بود که جمله "پیش مامانم" اینقدر دور از ذهن نبود واینقدر صدات حسرت آلود نبود "یکی یه دونه مامانی "
مامانی جونم بیشتر از همیشه به دعاهات نیاز دارم وفکرت تسلی بخشه برام وقتی نائبین شما(خواهر شوهر های مهربونم) حال خواهرم را می پرسن و جویای حالش می شن یاد خودت می افتم درست پارسال که خواهرم مریض شده بود شما هر روز ازم می پرسیدی وبهم می گفتی "مهدخت من روم نمیشه هر روز زنگ بزنم و حالش رو بپرسم ،حال آبجیت چطوره؟"
مامانی جون اینقدر دلم گرفته که نمیدونم جملاتم چه جوری تایپ میشن چون به هیچ وجه نمی خوام روش فکر کنم و فقط قلبمه که داره کار میکنه مغزم چیزی نمی تونه تایپ کنه ولی از خدای بزرگ خیلی سپاسگزارم سلام و ارادت من و خواهرم رو بهش برسون و بگو خیلی خیلی خیلی بزرگی و ما قسمتی از بزرگیت را با تمام وجود احساس کردیم و دیدم وهزاران بار شکر گزارت هستیم.
دوستت دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا
(مامان فیسقیل)