"یک روز به خودت می آیی

و می بینی

آن قدر بزرگ شده ای که درد را می فهمی...

دقیقاً همان روزی که عزیزترینت با مرگ

دست و پنجه نرم می کند

و تو

تنها به جرم تمام سال های زندگی ات که با خو گرفته ای

دوستش داری

از درون

ذره ذره می میری

و آرزو می کنی

ای کاش هنوز سه ساله بودی"...

س.م

روزی که مامانی سکته کرد

"خانه ات را آب و جارو کن

مهمان داری

با 2 استکان چای پر رنگ

و آغوشی که بوی عشق می دهد

مرا پذیرا باش

وعده ما

فردا

امامزاده

به وقت دلتنگی این دل کوچک

که بی قرار قراری است

که با مزار تو دارد..."

سمانه

"نمی دانم

این تاوان ردپای سکوت توست بر چینش یک دست رویا

یا آرامش سنگین پس از حادثه ای جان خراش

که من این سان

تو را فراموش کرده ام

تنها می دانم

مدتی است آهسته به خواب هایم سرک می کشی

آن قدر آرام

که دیگر به یاد نمی آورم صدای چرخش در را بر روی پاشنه خواب های دل تنگی

...

تا بود، سهم من از خواب های با تو

و لمس دستانی که دیگر در خواب هم نمی شود حس کرد

سکوت بود و سکوت

و گریه و شوق و رویا

...

و گریه و حسرت و بیداری

خوب یادم هست

از آن عزیمت نا به هنگام ات

از دریچه بی قرار چشمانم

دانستم

دیگر تو را به خواب خواهم دید

و روزی نه چندان دور

چراغ خانه ات را خاموش خواهم دید

و خوب تر دانستم

مردی که از تمام هیبت مردانه اش

حالا فقط

تنهایی را به دوش می کشد و دل تنگی

یک شب از این همه شب هایی که تو دیگر نیستی

آخرین چراغ را خاموش خواهد کرد..."

                                            سمانه

شاید این شعری که سرودم تلخ باشه و بهم بگید زبونتو گاز بگیر... اما این کابوس، از وقتی مامانی رفت داره من رو داغون می کنه... :((((

هوای دلم ابری است...

بوی گریه و عطر یاد تو را می دهد

بیزارم

از خاطره تلخ تولدی

که بی تو تکرار می شود

تکرار......

"مامانی تولدم مبارک" :((((((

در همین حوالی

پشت پیچ راهروی خانه ای

اتاق دختری است

که شب ها

بوی گریه و گلایه می دهد

هر بار که نسیمی دل تنگ

دور احساسش می پیچد

خیال می کند

لمس دستان مهربان تو

روی گونه اش جا مانده است...

مامانی جونم...

پارسال همن روزها بود که رفته بودی خانه خدا زیارت...

اما امسال...

رفتی پیش خود صاحب خونه...

زیارتت قبول...

ما رو هم دعا کن...


همیشه فکر می کردم اولین های هر چیزی قشنگه. مثل اولین ضربان قلب یک جنین، یا اولین لبخند یک کودک، یا اولین روز مدرسه یک فرزند، یا اولین نوه، اولین روز کاری، اولین عشق....

اما وقتی تو رفتی، خیلی خوب فهمیدم همیشه اولین ها شیرین نیست. گاهی اولین ها اونقدر تلخ می شند که از طعم گسشون می خوای اوغ بزنی... اولین های تلخ من با تو عجین شده...

اولین یکشنبه بدون تو، اولین روز دنیا منهای تو، اولین تماس تلفنی که دیگه هیچ وقت تو اون ور خط جواب نمی دی، اولین قطره های اشکی که از چشمام چکید، اولین بهت و شوک و نا باوری، اولین گریه بابایی، اولین شیون خاله پری، اولین بی تابی خاله نرگس،اولین زار زار زدن نوه هات، اولین نگاه مبهوت سروش به خانه بی تو،اولین چین و چروک زیر چشم دایی علی، اولین دلتنگی مهدخت، اولین خرما، اولین حلوا،اولین تولد خاله نسرین، خاله پری، فائزه، دایی علی، نسترن، بهار... و اولین تولدهای دیگه ای که تو نیستی تا تبریک بگی...

اما از همه اینها بدتر اولین بهار بدون توست... اولین سفره هفت سینی که تو خونمون چیده نشد، اولین عیدی از دست های پیر و خسته بابایی، اولین گل های شمعدونی که بی تو گل نمی دند، اولین سفره هفت سینی که روی مزارت چیده می شه، اولین عیدی که همه دور هم جمعیم به بهانه تو، اما تو نیستی... وای مامانیییییی... نمی دونی اینا چقدر درد داره... دارم از طعم گس این اولین ها خفه می شم... ای کاش می شد بودی و این اولین های تلخ نبود. ای کاش بودی.....

سلام مامانی جونم... 

خوبی؟ این دنیا داره بهار می شه... اونجا هم بهار می آد؟؟؟ اینجا همه آدما در حال خرید لباس عید و سبزه و سمنو و تخم مرغ رنگی اند. اما مامانی ما امسال بدون تو عید نداریم... یعنی دیگه کی حوصله داره به تعداد سین های سفره هفت سینش فکر کنه که حتماً 7 تا باشه وقتی تو نیستی... اصلاً دیگه چه فرقی می کنه که چند تا سین تو سفرت هست و چندتا نیست وقتی تو نیستی...

مامانی من همیشه موقع تحویل سال اولین دعام تو بودی، تو و بابایی. همیشه قبل از همه آدمهایی که دوسشون دارم سلامتی تو رو آرزو می کردم... می گفتم خدایا سایه مامانی و بابایی رو سرمون باشه... اما مامانی امسال چی بگم؟؟؟؟؟

یه چیزه دیگه، مامانی عیدی امسالمو چجوری می دی؟ گاهی فکر می کنم که حتماً بابایی به جای تو عیدی می ده. بعد هی فکر می کنم... تجسم می کنم... تمرین می کنم که گریه نکنم... که نکنه بابایی غم تو نگاهمو بخونه و دلش بگیره... که غصه بخوره... وای مامانی نمی دونی چقدر سخته عیدی رو از دست های بابایی گرفتن... کمکم کن که لبخند بزنم و بگم مرسی بابایی جون....

راستی مامانی یادم رفت ازت بپرسم، پات که دیگه درد نمی کنه؟؟؟

مامانی... مامانی.......

نمیدونی چقدر درد داره وقتی زنگ می زنم ولی تو نیستی که گوشی رو برداری... که صدات خسته باشه، پر غم باشه، پر تنهایی... اولش گرفته باشه و آخرش خندون... تا سر به سرت بذارم باهات شوخی کنم و تو بگی "ای پدرسوخته اگه دستم بهت برسه می دونم چه کارت کنم..."

مامانی یعنی واقعاً تو رفتی؟؟؟؟ پس چرا من باورم نمی شه؟؟؟ چرا فکر می کنم که اینا همش خوابه؟؟؟ چرا فکر می کنم تو نباید بمیری؟؟؟؟

مامانی یعنی واقعاً رفتی؟؟؟ واسه همیشه؟ نمی شه حداقل واسه عید بیای؟؟؟ یا واسه 13 به در؟؟؟ آخه مگه می شه بهار بیاید و تو نباشی؟؟؟؟

مامانی از اینا گذشته با دنیای بی تو چه کار کنم؟؟؟ با خوشحالی های بدون تبریک تو چی کار کنم؟؟؟ مامانی دیگه حتی از روز تولدمم هم می ترسم.... می ترسم بیاد و تو نباشی که شبش بهم زنگ بزنی....

مامانی... مامانی... خیلیییییی بی معرفتی... رفیق نیمه راه بودی... باشه.... دیگه قسممو می خوام بشکونم یه روزی که نمی دونم کیه، میام پیشت و یه گاز محکم از بازوت می گیرم تا تلافی کنم... تا اون روز تو رو خدا از اون بالا هواست به ما باشه... برامون دعا کن... دوست دارم....خودت می دونی چقدر...

"تاریک که باشد

و تو که نباشی

رخوت سالیان غربت

خواب های آبی ام را می رباید

تازگی ها شب که می شود

به شمارش ستاره ها می نشینم

و در خیالم به جستجوی تو می آیم

ملالی نیست

فقط تنها مانده ام، همین

در این میانه شلوغ و سردرگم

دل خوش رویای توام

که شبی در میان ستاره ها بشمارمت..."

شعر: امبر آقایی

ماه من

من که چیز زیادی نخواسته ام

تنها آسمان را خواسته ام

وگاهی تو را

که اگر ماه نباشد

روشنای شب هایم شوی...

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم

جای دگر نمی شود...