"نمی دانم
این تاوان ردپای سکوت توست بر چینش یک دست رویا
یا آرامش سنگین پس از حادثه ای جان خراش
که من این سان
تو را فراموش کرده ام
تنها می دانم
مدتی است آهسته به خواب هایم سرک می کشی
آن قدر آرام
که دیگر به یاد نمی آورم صدای چرخش در را بر روی پاشنه خواب های دل تنگی
...
تا بود، سهم من از خواب های با تو
و لمس دستانی که دیگر در خواب هم نمی شود حس کرد
سکوت بود و سکوت
و گریه و شوق و رویا
...
و گریه و حسرت و بیداری
خوب یادم هست
از آن عزیمت نا به هنگام ات
از دریچه بی قرار چشمانم
دانستم
دیگر تو را به خواب خواهم دید
و روزی نه چندان دور
چراغ خانه ات را خاموش خواهم دید
و خوب تر دانستم
مردی که از تمام هیبت مردانه اش
حالا فقط
تنهایی را به دوش می کشد و دل تنگی
یک شب از این همه شب هایی که تو دیگر نیستی
آخرین چراغ را خاموش خواهد کرد..."
سمانه
شاید این شعری که سرودم تلخ باشه و بهم بگید زبونتو گاز بگیر... اما این کابوس، از وقتی مامانی رفت داره من رو داغون می کنه... :((((