نگـــــــران نباش مادر،

حال من خوب اســت. ديگر بزرگ شده‌ام.

دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در كوچه پس كوچه‌هاي دلــــتنگی‌هایم گم شوم.

ديگر ياد گرفته‌ام، که این فـــاصــله‌ی کوتـــاه و پر از زهر بین لبخند و اشک نامش «زندگیست».
يادگرفته‌ام كه سعي كنم به نبودنهايت عادت كنم و ديگر بهانه‌ات را نگيرم.

يادگرفته‌ام چطور بغضي كه خفه‌ام مي‌كند را فرو بخورم.

يادگرفته‌ام چطور اشگ‌هايم را كنترل كنم و نگذارم بر گونه ام بلغزند.

تنها اينها را ياد نگرفته‌ام، ميداني مادر، اين روزها همچنين ياد گرفته‌ام بهتـر از قبل دروغ بگويم.
» حــــال مـــن خـــــــوب اســت » … خــــــوبِ خــــوب…