مامانی جونم تبریک میگم...

چشمت روشن،  قدم نو رسیده مبارک...

به سلامتی چهاردهمین نوه ات هم سالم به دنیا اومد... خودت از اون بالا مراقبش باش...



چه معصومانه افتادی تو این عکس

چه لبخند نجیبی رو لباته

تو میخندی و من گریه ام گرفته

چقدر این خونه تشنهی صداته



.

..

...

مامانی پروانه

تولدت مبارک

...

..

.

ختم کلام

رفـتـی از ایـن آغـوش چـه راحـت

و بـاز مـنـم تـنـهـا و خـامـوش چـراغـم

...

عزیز ِ جان

خسته و پریشانم

در غم تو گریانم

از همه گریزانم

تا رود زتن جانم


مگر که جان به لب رسد که یادت از نظر رود

چرا تو بی خبر زما رفتی


دیده بر رهت دارم

در دل شب ِ تارم

در غم تو بیمارم

تا دوباره برگردی

مـ ـامـ ـانـ ـی

پروانه جونم روزت مبارکـــــ ــــ ـــ ــ ـ
از رفتنت روزا و ماه ها گذشت تا اینکه نوبت این یکی نوه ت شد...نوبت من شد که باز مثله بقیه بیام بگم آخ مامانی امشب شبه تولدمه... کجایی که زودتر از همه زنگ بزنی تبریک بگی... ؟تا مثل همیشه توی همه چی اول باشی..؟ اما ... واسه اینکه یکم از این حس نبودنت رو واسه خودم کم کنم، اینبار من خودم اومدم پیشت... اومدم بالاسرت... تو امامزاده...
از همه اینا که بگذریم آخه اینم شانسه که ما داریم پروانه! اولین تولد من بعد از رفتن تو باید همزمان بشه با روز مادر...؟!  اینجوری نبودنت خیلی بیشتر حس میشه...خـ ـیـ ـلـ ـی...

هم تو نیستی که من بهت تبریک بگم ... هم باز تو نیستی که به من تبریک بگی...
" رد عطرت توی ایون مونده           خاطرات کهنمون نو مونده"


مـ ـامـ ـانـ ـی
مامانی فروردین هم تموم شد... اما هنوز دلتنگیام تموم نشد...
مامانی این چند وقت کلی بارون اومد...
همه دشت ها سر سبز شده
پس کِی بریم جو قاسم بخوریم، کِی برام خورشت کنگر درست می کنی؟
مامانی اصلاً نمی تونم باور کنم که رفتی...
هنوز باورم نشده...
دوست هم ندارم که باورم بشه...
تو هستی، همیشه پیشمونی، کنارمونی و به فکرمونی...
اگه بدونی سر چہ چیزایی یادت می کنم... حتی شده با دیدن موی فر... یه انگشتر ... یه حرف... حتی صدای موتور و نمکی سر ظهر تو خیابون...
دیگه دارم کم میارم مامانی... کمکم کن


دلم یک اتاق افتابگیر
یک چای با گلاب
کنار
مامانی
می خواد

ایـ ـن عـ ـیـ ـد رو نـ ـمـ ـی خـ ـوام
مـ ـن عـ ـیـ ـدی نـ ـدارم
ایـ ـن عـ ـیـ ـد واسـ ـه مـ ـن روز عـ ـذابـ ـہ
عـ ـیـ ـد هـ ـم مـ ـثـ ـل هـ ـر روز
هـ ـر روز مـ ـثـ ـل دیـ ـروز
مـ ـن حـ ـالـ ـہ دلـ ـم خـ ـیـ ـلـ ـی خـ ـرابـ ـہ

مـ ـا مـ ـا نـ ـی
مامانی داره عید میشه ... و من از الان ماتم گرفتم واسه عیدی امسال... دیگه  کی میخواد با قرآنش بیاد جلو و بگه عیدیتو از لای قرآن بردار....
دیگه کی هی زنگ بزنه بگه زودتر واسه سیزده بدر بیایید...
کی گوشش رو تیز کنه تا یه صدای ماشین بیاد، زودی حدس بزنه ماشینه کیه و بره در رو باز کنه...
کی واسه سیزده همه چی رو از شب قبلش آماده میکنه!...
کی تو ایون خونه تو مزرعه بشینه تو آفتاب...
کی با نوه هاش منچ بازی کنه...
کی جر بزنه و وقتی مچتو میگرفیتم از خنده ریسه بره و سرخ بشه بعد بگه من که کاری نکردم...
کی ...
کی...
دیگه کی روز بعد از سیزده با بغض یه گوشه میشینه و با اصرار به یه ناهار یا شام دیگه یه چند ساعتی وقت بخره واسه دور هم بودن...؟
کی  با بچه هاش، نوه هاش و داماداش که دونه دونه میرن خداحافظی می کنه...
کی سفارش کنه : مامان آروم برید... مراقب باشید... رسیدین زنگ بزنید...
کی...
یعنی دیگه همه این کارا افتاد رو دوشه بابایی!... تو که انقدر بی معرفت نبودی..
از الان ماتم گرفتم واسه همه ی این نبودن هات.

نگو قراره که دیگه، یه لحظه پیشم نباشی

نمیذارم یواش یواش، همرنگ سایه ها بشی

دسته گل هاتو نمی خوام، خاطره ها تو نمی خوام

خودت که بهتر می دونی، که من فقط تو رو می خوام

هی داره گریه می کنه
دل تنها

هی داره میگه که کجا رفت
تو رو میخواد

از وقتی رفتی

خودشو باخته
همه جا ساکت
دل بیچاره، خبر نداره
تو دیگه رفتی
برنمیگردی

چشم انتظاره
قبول نداره حرف منو دل

...


لالایی لالا


لا لایی لا لا بخواب ای گل شب بو
میری به سفر مثل کوچ پرستو

لا لایی لا لا بخواب ای گل سوسن

همه ی فرشتہ ها روت رو می بوسن

لا لایی لا لا بخواب آروم و کم کم

دیگه نمی باره چشمای تو از غم

لا لایی لا لا...

لا لا لا لا لا لا یی    لا لا لا لا لا لایی
مامانی رفته         شده تنها بابایی