• سلام
  • شاید الان باشد یا چند ساعت دیگر، خدا می داند کی اتفاق افتاد؛آن سکته ای که مثل زلزله خطوط مهربان چهره ات را و خطوط نگرانی دل ما را زیر و رو کرد.....
  • امروز،روز ترویه است. هشتم ذی الحجه. روزی که حجاج قصد حج می کنند. روزی که از مکه آب بر می گیرند و راهی منا و عرفات می شوند.  یکدست سفید پوش می شوند و مُحرم تا سیاهی لشکر تاتر عظیم روز رستاخیز باشند و مَحرم. چنین شبی بود که به سوی سپید پوشی خود رهسپار شدی....
  • امروز،روز ترویه است. هشتم ذی الحجه. روزی که حسین بن علی از خانه خدا به سمت خدا رفت. از مکه که آمدی، رفتنی بودی. چشمهایت می گفت و دلم می شنید که می روی....
  • آخرین بار که با هم حرف زدیم از دردهایت نالیدی، از این که دیگر طاقت نداری...که کاش تمام شوند این دردها...و من دردنکشیده گفتم لب به گله باز نکن که اجرت ضایع نشود ...که درد کفاره گناهان مومن است و....دیگر از تو شکایتی نشنیدم...که شکایتت را پیش اهلش بردی ...که فقط  خود خدا می دانست که چه دردی می کشی...
  • درد نبودنت درمان ندارد...درد که نیست داغ است...تا ابد می سوزد و ردش می ماند...تازه می فهمم داغدار یعنی چی؟حالا خودت بگو صبور مهربان من...چطوری می شه با درد زندگی کرد؟
  • هفته پیش مشهد بودم. جایت خالی بود...در تمام صحن ها...در تمام رواقها... در صف های نماز...رو به روی گنبد...کنار ضریح...کنار کبوتر ها... توی ایوون طلا...روی تمام ویلچر های حرم...که کاش بودی و من دوباره راننده ات می شدم .یادت میاد می گفتم خوب میشی و می ریم مشهد. حنان را روی پاهات می نشونی و من هلت می دم. نمیدونی چه حسرت به دل موندم....
  • حرم که بودم؛به آدما نگاه می کردم و از خدا می خواستم یکی را ببینم که شده کمی شبیهت باشد تا دلم آرام بگیرد. کمی شکل صورتش یا نشتنش یا راه رفتنش...نبود...هیچ کس شبیهت نبود که یکی بودی یکدانه من... 
  • عزیز دلم، هر روز به تو فکر می کنم. از یادم نمی روی.گرچه گاهی از یادم می رود که رفته ای و دلم می خواهد گوشی تلفن را بردارم و با هات حرف بزنم. همان حرفهای همیشگی تکراری...چقدر خوب بود تکرار می شد همان حرف های همیشگی همان حرف های تکراری.
  • حنان عکس هایت را می شناسد و نامت را. برایت بوس هم می فرستد. دلم می سوزد. برای حنان ...برای بهار ...برای پرینوش...برای  کودک علی و مهدخت ...برای همه بچه هایی که به دنیا می آیند و نمی توانند لذت داشتنت و بودنت را حس کنند...بوسه هایت را ازآنها دریغ نکن...از ما هم.
  • امروز تولد مازیار بود. آخرین نوه ای که اولین تولدش را بی تبریک تو شروع می کند. یک سال گذشت...بدون صدای مهربان تو ...
  • مامانی،عید قربان تولد مهدخت است. در این یک سال خیلی اذیت شده.یه عیدی خیلی خوب به خودش و کوچولوش بده...
  • دوستت دارم...
  • خداحافظ